Introduction-No
Table of content-No
litarture review-16 pages (not enough)
experimental procedures (3 pages)
Results and discussion (just started)
Objective and thesis justification (Thinking about it)
Conclusion-no
Hey come on!!!! time is running out...
Saturday, June 23, 2007
Sunday, June 17, 2007
چيست در زمزمه مبهم آب ؟
همه می پرسند:
چيست در زمزمه مبهم آب ؟
چيست در همهمه دلكش برگ ؟
چيست در بازی آن ابر سپيد ،
روی اين آبی آرام بلند ،
كه ترا می برد اينگونه به ژرفای خيال ؟
چيست در خلوت خاموش كبوترها ؟
چيست در كوشش بی حاصل موج ؟
چيست در خنده جام ؟
كه تو چندين ساعت ،
مات و مبهوت به آن می نگری ؟
- نه به ابر ،
نه به آب ،
نه به برگ ،
نه به اين آبی آرام بلند ،
نه به اين خلوت خاموش كبوترها ،
نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام ،
من به اين جمله نمی انديشم .
من، مناجات درختان را هنگام سحر ،
رقص عطر گل يخ را با باد ،
نفس پاك شقايق را در سينه كوه ،
صحبت چلچله ها را با صبح ،
بغض پاينده هستی را در گندم زار ،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل ،
همه را می شنوم، می بينم .
من به اين جمله نمی انديشم !
به تو می انديشم
ای سراپا همه خوبی ،
تك و تنها به تو می انديشم .
همه وقت ،
همه جا ،
من به هر حال كه باشم به تو می انديشم .
تو بدان اين را، تنها تو بدان !
تو بيا
تو بمان با من، تنها تو بمان !
جای مهتاب به تاريكی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند .
اينك اين من كه به پای تو درافتادم باز
ريسمانی كن از آن موی دراز ،
تو بگير ،
تو ببند !
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو !
قصه ابر هوا را تو بخوان !
تو بمان با من، تنها تو بمان !
در دل ساغر هستی تو بجوش !
من همين يك نفس از جرعه جانم باقی است ،
آخرين جرعه اين جام تهی را تو بنوش !
چيست در زمزمه مبهم آب ؟
چيست در همهمه دلكش برگ ؟
چيست در بازی آن ابر سپيد ،
روی اين آبی آرام بلند ،
كه ترا می برد اينگونه به ژرفای خيال ؟
چيست در خلوت خاموش كبوترها ؟
چيست در كوشش بی حاصل موج ؟
چيست در خنده جام ؟
كه تو چندين ساعت ،
مات و مبهوت به آن می نگری ؟
- نه به ابر ،
نه به آب ،
نه به برگ ،
نه به اين آبی آرام بلند ،
نه به اين خلوت خاموش كبوترها ،
نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام ،
من به اين جمله نمی انديشم .
من، مناجات درختان را هنگام سحر ،
رقص عطر گل يخ را با باد ،
نفس پاك شقايق را در سينه كوه ،
صحبت چلچله ها را با صبح ،
بغض پاينده هستی را در گندم زار ،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل ،
همه را می شنوم، می بينم .
من به اين جمله نمی انديشم !
به تو می انديشم
ای سراپا همه خوبی ،
تك و تنها به تو می انديشم .
همه وقت ،
همه جا ،
من به هر حال كه باشم به تو می انديشم .
تو بدان اين را، تنها تو بدان !
تو بيا
تو بمان با من، تنها تو بمان !
جای مهتاب به تاريكی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند .
اينك اين من كه به پای تو درافتادم باز
ريسمانی كن از آن موی دراز ،
تو بگير ،
تو ببند !
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو !
قصه ابر هوا را تو بخوان !
تو بمان با من، تنها تو بمان !
در دل ساغر هستی تو بجوش !
من همين يك نفس از جرعه جانم باقی است ،
آخرين جرعه اين جام تهی را تو بنوش !
Subscribe to:
Posts (Atom)