Tuesday, August 5, 2008

عمر سفر

دو سال پيش در چنين روزى با هزار شوق و اميد پامو برا ى اولين بار گذشتم تو اين سرزمين آسيا يى سبز زيبا...حس غرور داشتم از اين كه بلاخره دارم مستقل ميشم... غم داشتم چون از خانواده ام جدا شده بودم....

جمله بابا رو هى تكرار ميكردم "عمر سفر كوتاه است"...

و چه قدر كوتاه بود و چقدر طولانى.... الان پايان سفر هست.


داره تموم ميشه اين دوره يه خاص از زندگيم... ۲ سالى كه برام خيلى زود و خيلى دير گذشت.... لحظه هاى عمر دانشجويى "مَستر" هم درِ نفس هاى آخرشو ميكشه....


چه حس عجيب اى... يك دلهره يه مبهم... يك شوق برا يه تموم شدن و شروع اى جديد توام با يك غم... غم دل تنگى...دل تنگى برا فضا و جايى كه شوقِ رفتن ازش رو دارى...

بايد قدر شو بدونم... بايد قدر اين روز هاى اخرو بدونم. يك روزى خيلى دلم برا اينجا تنگ خواهد شد... برا اين كشور امن سبز كوچك و آدم هاى اين سرزمين....

عجب حس عجيب اى
امان از دست آدم هاى حق به جانب كه به خودشون اجازه يه قضاوت در مورد هر كسى و هر چيزى رو ميدن!